
- نامهي زير در جيب جنازهي يکي از سربازان اسراييلي شرکت کننده در جنگ 33 روزه پيدا شده است. آگاهان وي را جواني 24 ساله و تا دندان مسلح گزارش دادهاند. البته بر روي بدن اين سرباز اثري از زخم و يا حتي رد خوني يافت نشده است. متخصصين علت مرگ وي را فشارهاي عصبي پيشبيني کردهاند و دليل خود را تجمع بيش از حد اوره و آمونياک در اطراف شلوار وي بيان نمودهاند.در جيب راست او عکس دختري زيبا با اندامي زيباتر بوده است که بيشباهت به «جنيفر لوپز» هم نبوده است. همراه اين نامه کاغذي نيز يافت شده که در ذيل جملهاي از "اسپينوزا" که ميگويد: «صلح تنها فقدان جنگ نيست؛ بلکه يک باور دروني است.» نوشته شده است: «جناب اسپينوزا بايد بدانند که تنها چيزي که ميتواند انسان را بدين باور برساند، گلوله است.»
سلام عزيزم!
الآن که در حال نوشتن اين نامه هستم؛ هيچ مهم نيست که کي هستم؟ از آنجايي که اين نامه را براي تو که همسر عزيزم هستي مينويسم، برايت معلوم است که چه کسي هستم و به هيچ کس ديگري هم مربوط نيست. تنها چيزي که الآن مهم است اين است که من زير آتش شديد اين عربهاي لعنتي گير کردم و بعيد ميدانم که بتوانم طلوع خورشيد فردا را ببينم. پس اقرار ميکنم به يکتايي او و پيامبري موسي و اينکه شارون آدم خوبي بود و اولمرت کلاً بي مغز تشريف دارد. شايد بپرسي که چرا اينقدر لفظ قلم مينويسم؟ از آنجايي که اين نامه را تمام رسانههاي غربي به نشانهي مظلوميت ما منتشر خواهند کرد، خواستم کمي زبان فخيم عبري را پاس بدارم.
لطفا بقيهاش را بخوان.
ميدانم که حوصلهات سر رفته و ديگر نميخواهي قيافهي نحس من را ببيني، به همان اندازه که من ديگر تحمل آن هيکل کج و کولهات را نداشتم که من را مدام ياد جنگزدههاي هيروشيما و ناکازاکي ميانداخت. به هر حال از تو خواهش ميکنم نامه را تا آخر بخواني. قول ميدهم در آخرش چيزي برايت به ارث بگذارم.ميخواهم الآن که ديگر اميدي براي زنده ماندن برايم نمانده است و هر لحظه امکان مردنم در راه وطن و سرزمين موعود ميرود؛ و ممکن است تا چند دقيقهي ديگر "سيدحسن نصرالله" شخصا تير خلاص را در مخ ناچيزم خالي کند، برايت از خودم بگويم تا بچههايمان در آينده پدرشان را بهتر بشناسند. البته ميدانم که اجاقت کور است، ولي تو را به ياد اژدها شدن عصاي موسي مياندازم تا کمي ايمانت تقويت شود.
من در يک خانوادهي کاملاً مذهبي يهود به دنيا آمدم. مادرم از تبار يهوديان مجار بود و پدر از جهودهاي آرژانتيني. البته داستان اينکه چطور اين دو با هم ازدواج کردند کمي رقتبار و تاسف برانگيز است؛ که خاطر تو را با تعريف آن مکدر نميکنم. پدربزرگها، مادربزرگها، عموها، عمهها، داييها و خالههاي من تمام و کمال در ماجراي هولوکاست دار فاني را وداع گفتند. از همان کودکي هم برايم سوال بود که با اين اوصاف احتمالاً پدر و مادر من از زير بوته به عمل آمدهاند که با تعريف معجزهي موسي در نصف کردن رود نيل با آن عظمتش، اين ماجرا برايم حل شد.
از همان کودکي با عربها آشنا شدم. وقتي دستشوييام ميگرفت و به مادرم ميگفتم " اَهي دارم..." مادر ميزد پشت دستم و ميگفت که اَهي کلمهي بدي است و از من ميخواست که بگويم "عرب" دارم. و من روزي حول و حوش هشت مرتبه عرب داشتم و عربي ميشدم. وقتي اولين بار با يک عرب مواجه شدم؛ به جاي اينکه با او سلام عليک کنم به رويش شلنگ گرفتم. اينطور شد که روابطم با عربها شکل گرفت. براي تولد پنج سالگيام، پدرم برايم دارت خريد که عکس روي تختهاش، عکس "ياسر عرفات" بود. هر وقت مستقيم توي دهانش ميزدم؛ پدر به من جايزه ميداد.
من پدرم را خيلي دوست داشتم. او هم من را. هيچ وقت من را تنبيه بدني نکرد. هر موقع که از دستم ناراحت ميشد، ميگفت که من را به اتاق گاز خواهد برد و سپس در کورههاي آدم سوزي خواهد سوزاند و خاکسترم را در بيابان پخش خواهد کرد تا بتوانم زودتر اجدادم را ببينم. اينطور بود که من براي پيشگيري از ايجاد هولوکاستي ديگر، پسر مودب خوب و حرف گوش کني بودم.
بعد از اينکه خواندن و نوشتن را آموختم، کتاب مقدس «تلمود» دستم افتاد و اينجا بود که براي اولين بار با کلمهي «تجاوز» روبرو شدم. در کتاب نوشته بود: «تجاوز به اموال به ويژه به ناموس غير يهود که خيلي به آن اهميت ميدهند، مانعي ندارد، بلکه از واجبات به شمار ميرود.» کلمهي تجاوز را نفهميدم. پيش پدرم رفتم و از او سوال کردم. کمي من و من کرد و در آخر گفت که تجاوز يک عمل فيزيولوژيکي است و کلا مانند کاشتن پياز در زمين ميماند که البته در اين نوع زمين غصبي است. ديگر اين سوال برايم حل شده بود. همينجا بود که پدر بدون اينکه مادر بشنود؛ از خاطرات کشت و کارش در "صبرا و شتيلا" تعريف کرد.
همينطور مراتب ترقي را طي کردم تا بالاخره در رشتهي فلسفهي دانشگاه حيفا قبول شدم. در درسهايمان با "کوروش" آشنا شدم و ارادتم به ايرانيان زياد شد. ايرانيان را منجي خود و اجدادم از دست آشوريهاي بي همهچيز ميدانستم. و روز به روز به علاقهام نسبت به ايران افزوده ميشد. ايرانيان آدمهاي مهماندوست و با مرامي هستند. آنها حتي براي کمک به ما و از روي مرام در مسابقات ورزشي هرگز رو در روي ما نميايستند و از بازي به نفع ما کنار ميکشند. آنها ما را به رسميت نميشناسند و اگر ديگر کشورها هم اينگونه بودند؛ ما حتما در تمام رشتههاي ورزشي اول ميشديم و تمام طلاهاي المپيک را درو ميکرديم.
آنقدر به ايران و ايراني علاقهمند شده بودم که سال پيش تصميم گرفتم به ايران مهاجرت کنم. البته در آخرين لحظات حرکتم از يکي از منابع مورد اطمينان در موساد شنيدم که دو سال بعد همين موقع بنزين سهميه بندي ميشود. به همين دليل سفرم را لغو کردم و تصميم گرفتم مادامالعمر در خدمت وطنم اسراييل بمانم.هنوز چند وقتي از ورودم به دانشگاه نگذشته بود که بزرگترين فاجعهي زندگيام رقم خورد؛ که قطعاً از هولوکاست دردناکتر و فجيعتر بود و آن موقعي بود که با تو آشنا شدم. بايد به من حق بدهي که من يک دانشجوي جوان احمق بودم که هيچ چيز در مورد عشق نميدانستم. جز اراجيفي که افلاطون راجع به آن گفته بود. مطمئن باش اگر افلاطون هم مجبور بود هر روز با يک کشتيگير سنگين وزن ژاپني، روي يک تشک بخوابد، به خط اول جبههي نبرد ميپيوست.
آخ همسر عزيزتر از جانم! نميداني اگر از دست اين وضعيت احمقانهاي که آن "اولمرت" حرام زاده ما را دچارش کرده؛ خلاص بشوم، چهها که نميکنم. ميروم و بست مينشينم تورات را از اول تا آخر حفظ ميکنم تا بتوانم در مسابقات بينالمللي حفظ تورات اول شوم. قول ميدهم هر شنبه براي اداي فرايض ديني به کنيسه بروم، به خاخامها فحش ندهم، ديگر ايرانيها را دوست نداشته باشم، چند فلسطيني را به فرزندي بپذيرم، همه همجنسبازها را از روي زمين محو کنم و همچنین ديگر با دختر عمويت -ژاروت- نگردم. و از همه آنها بدتر تو را دوست داشته باشم.
البته با همهي اين اوصاف، بعيد ميدانم که بتوانم برگردم. احتمال اينکه يک موشک دومتري از دهانم برود تو و از آن طرف بيرون بيايد؛ حدود نود درصد است و به احتمال نود و نه درصد، خواهم مرد و آن يک درصد هم فقط براي تجربهي قبلي شکافته شدن نيل باقي ميماند.
بدرود همسر عزيزم. من يک جوجه صهيونيست لعنتيام که تا چند لحظهي ديگر به گفتهي خاخامها به بهشت خواهم رفت. ولي خودم ميدانم که به درک واصل خواهم شد. همين دم آخري اين عکسي را که ضميمهي نامه کردهام، برايت به ارث ميگذارم و از تو تقاضا دارم براي اينکه آن هيکل درب و داغانت را بسازي و اندکي شبيه اين عکس شوي، کمي رژيم بگيري و ورزش کني. با اين شرايط شايد شوهر بعديات مجبور نشود که در ارتش ثبتنام کند.
خداحافظ عشق افلاطوني من!
حامد تأملي برگزيدهي دومين جشنواره طنز مکتوب